ایــن جا مــادری چشــم به راه است
مــــادر...
مــــي آيــم، فقط غصــه نخــور...
كمـــي ديـــر ميشود، ولـــي... مي آيـــم

سَبـُک بـود تـابـوتهــایتـان را میگــویـم.....
خیلــی سبــک ... وقتــی دسـت بـه زیـر تـابـوتهــایتـان گـرفتــم
حرفی بـرای گفتن نـداشتم از سنگینی بار امانتی که بر دوشم گذاشتید
و شمــا دیــدیــد لـرزش دستـانـم را چـه میگفتــم بـا دستـانِ خــالی ؟
انتـظار داشتیــد از راهِ نـاتمـامتـان میگفتــم ؟ انتــظار داشتیــد بگــویم همــه چـی آرام اســت ؟
آخــر اینجــا هیــچ چیــزی آرام نیســت ... نـه دلـم ...نـه روحــم ....آشفتـه ام ، آشفتــه
اینو گــوش بدین ( + )




خــودم هم نمی دانم چه از تو می دانـــم